داستان های امثال امینی /نقل از داستان های امثال اثر دکتر حسن ذوالفقاری
|
|
براي مين گذاري جلوي عراقيها در تلمبه خانه شرهاني با عده اي از بچه ها رفته بوديم . فاصله عراقيها تا خط ما خيلي نزديك بود ساعت يازده شب از خاكريزها سرازير شديم محلي را كه مي بايست مين گذلري مي كرديم مابين دو شيار تپه قرار داشت بدون اينكه صدايي از كسي بيرون بيايد شروع به كار كرديم بخاطر اينكه صداي كوبيدن دستكهاي سيم خاردار را عراقيها نشنوند پوتيني را روي دستك فلزي سيم خاردار واژگون مي كرديم و با پتك آرام روي آن مي كوبيديم .
يك منور عراقي بالاي سرمان آسمان را شكافت وهمه جا روشن شد بدون معطلي همگي روي زمين خوابيديم تا از ديد و تير مستقيم عراقيها در امان بمانيم . يك لحظه حس كردم صورتم مي سوزد دستي به صورتم كشيدم روي ريشهاي بلندم تعداد بسيار زيادي مورچه جمع شده بود و به شكل عجيبي به جاي جاي صورتم چسبيده بودند ، نور منور كه خاموش شد روي زانوهايم نشستم و با هر بار چنگ انداختن توي ريشام تعدادي مورچه بزرگ و خونخوار را با دو دست از صورتم جدا مي كردم و به زمين مي ريختم اگر يك محيط آرامي بود كه مي توانستم فرياد بزنم از سوزش پياپي گاز گرفتن مورچه ها بايد كل بچه ها را خبر مي كردم ولي اون شب به قول بچه ها جيكم در نيامد .
احمد یوسفی
پيشگويي شده است كه در اينجا به مناسبت حوادث جاري در منطقه به دو مورد از آنها اشاره ميكنيم:
در روايتي كه از اميرمؤمنان(علیه السّلام) نقل شده است در اين زمينه چنين آمده است:
يهود براي تشكيل دولت خود در فلسطين، از غرب [ به منطقه عربي خاور ميانه] خواهند آمد.
عرضه داشتند: يا اباالحسن! پس عربها در آن موقع كجا خواهند بود؟
فرمود: در آن زمان عربها نيروهايشان از هم پاشيده و ارتباط آنها از هم گسيخته، و متّحد و هماهنگ نيستند.
از آن حضرت سؤال شد: آيا اين بلا و گرفتاري طولاني خواهد بود؟
فرمود: نه، تا زماني كه عربها زمام امور خودشان را از نفوذ ديگران رها ساخته و تصميمهاي جدّي آنان دوباره تجديد شود آنگاه سرزمين فلسطين به دست آنها فتح خواهد شد، و عربها پيروز و متّحد خواهند گرديد، ونيروهاي كمكي از [طريق] سرزمين عراق به آنان خواهد رسيد كه بر روي پرچمهايشان نوشته شده است: «القوّة»1. عربها و ساير مسلمانان همگي مشتركاً براي نجات فلسطين قيام خواهند كرد [و با يهوديان خواهند جنگيد] و چه جنگ بسيار سختي كه در وقت مقابله با يكديگر در بخش عظيمي از دريا روي خواهد داد كه در اثر آن مردمان در خون شناور شده و افراد مجروح بر روي اجساد كشتهها عبور كنند.
آنگاه فرمود:
و عربها سه بار با يهود ميجنگند، و در مرحلة چهارم كه خداوند ثبات قدم و ايمان و صداقت آنها را دانست هماي پيروزي بر سرشان سايه ميافكند.
بعد از آن فرمود:
به خداي بزرگ سوگند كه يهوديان مانند گوسفند كشته ميشوند تا جايي كه حتّي يك نفر يهودي هم در فلسطين باقي نخواهد ماند.2
آن حضرت در روايتي ديگر كه «عبايد اسدي» آن را نقل كرده است، ميفرمايد:
من در آينده در مصر منبري روشنيبخش بنيان خواهم نمود ...، و يهود و نصاري را از سرزمين هاي عرب بيرون خواهم راند، و عرب را با اين عصاي خود [به طرف حق] سوق خواهم داد.
عبايه ميگويد: من عرض كردم: يا امير المؤمنين! گويي شما خبر ميدهيد كه بعد از مردن بار ديگر زنده ميشويد و اين كارها را انجام ميدهيد!
فرمود:
هيهات اي عبايه! مقصود من از اين سخنان آن گونه كه تو خيال كردي نيست؛ مردي از دودمان من اينها را انجام خواهد داد.3
با اميد به آنكه به زودي با ظهور امام مهدي(علیه السّلام) شاهد نابودي صهيونيسم متجاوز و آزادي كامل سرزمين فلسطين و قدس شريف باشيم.
پى نوشت ها :
1. ظاهرا اشاره به آيه «و أعدّوا لهم ما استطعتم من قوّه» (سورة انفال(8)، آية 60) باشد.
2. عقائد الاماميه، ج1، ص270؛ به نقل از هاشمي شهيدي، سيداسداله، ظهور حضرت مهدي(علیه السّلام) از ديدگاه اسلام و مذاهب و ملل جهان، ص .
3. بحارالانوار، ج53، ص59؛ معاني الاخبار، ص407؛ به نقل از همان، ص .
منبع: ماه نامه موعود - شماره 66
به نام خدا
2پازا نوشته : احمد یوسفی
---------------------------------------------------------------------
پلکهای خیلی سنگینم را به زور باز کردم . تصویر آتا فوکوس خانمی سفید پوش به سختی در مغزم نشست .
خواستم با او حرف بزنم ولی لبانم تکان نمی خورد . پلکها سنگین تر شد واختیار نگه داری آنها از دستم بیرون رفت و دوباره به خوابی سنگین فرو رفتم .
نمیدانم چند ساعت طول کشید تا دوباره توانستم چشم بازکنم. درد عجیبی در سر و پایم احساس می کردم.
پای راستم به شدت درد می کرد.آن را با وزنه های بسیار سنگینی که به تخت آویزان شده بود، مثل چوب خشکی بسته بودند ، و یارای تکان دادنش را نداشتم . به سرم که درد زیادی در آن حس می کرم دست کشیدم . باند زیادی به آن بسته شده بود . دو تخت خالی در چپ و راستم قرار داشت و در این اتاق نسبتا بزرگ هیچ جنبنده ای وجود نداشت . سرمی که به دست چپم وصل بود قطره قطره تزریق می شد و من نمی دانستم چرا در این اتاق و با این وضعیت به سر می برم .
صداهای در هم و برهمی از راهرو به گوش می رسید . به سختی لبانم را باز کردم و با صدای ضعیفی که انگار از ته چاه بیرون می آمد و با ناله ای نا خواسته همراه بود کمک خواستم .هیچکس صدایم را نمی شنید .
دوباره سعی کردم کسی را صدا بزنم ولی این بار هم فریاد ضعیفم به جایی نرسید . کمی فکر کردم . برای جلب توجه سعی کردم با دستی که سرم به آن وصل نبود ظرف استیلی که روی تختم قرار داشت و پر از باند و گاز بود را روی زمین پرتاب کنم .
صدای ظرف استیل که در سالن پیچید ، خانم سفید پوش با عجله و شتابان به طرفم آمد .
- شما به هوش اومدید . ؟!
سعی کردم باهمه توان جواب او را بدهم .از درد چینی به پیشانی انداختم و گفتم:
مگه بیهوش بودم ؟!
خدا را شکر ، الان سه روز است که بی هوشید .
چرا ؟
با ضربه ای که به سر شما خورده ، دکتر ها قطع امید
کرده بودند . اگر به دکتر تابان
اطلاع بدم خیلی خوشحال می شه .
میشه بگین اینجا کجاست ؟ !
بیمارستان مهاباد .
مهاباد ؟!
بله ، می خواستی کجا باشه .
آخه من تو مهاباد چه کار مبکنم؟!
می بینین که تو بیمارستان هستی و تحت درمان . اصلا اجازه
بدین دوستتون که بیاد همه چیز براتون روشن می شه . اون بیشتر در جریانه کارهاست .
دوستم ،؟
بله ، همقطارتون ،آقا مجتبی .
منو مجتبی اینجا آورده ؟ ای بی معرفت .
اون دوست خوبیه . خیلی شما رو دوست داره . نمی
دونید تو این سه شبانه روز چه قدر بالای سرتون اشک ریخته . حالاهم گفت من چند
دقیقه برم تو خیابون و یه زنگ به خونه بزنم .
- خانم می شه بگین من تا کی باید اینجا بمونم ؟
- شما تازه ده دقیقه است به هوش اومدید زود از ما خسته شدید؟ تا یه مد ت مهمان ما هستی .
- ولی من نمی خوام اینجا بمونم . باید به کی بگم ؟
- به دکتر تابان . اینقدر هم به خودتون سخت نگیرید اصلا براتون خوب نیست .
- تورو خدا به دکتر بگین بیاد . من نمی تونم بمونم .
خانم پرستار وقتی اصرار من را دید ناراحت شد وبه طرف راهرو حرکت کرد.
نزدیک در اتاق که رسید، ایستاد صورتش را به من برگرداند و گفت :
شما با پایی که از 3 قسمت خورد شده و سری که حسابی
آسیب دیده کجا می خواین برین؟
پرستار که خارج شد سعی کردم با فشار به حافظه ام ،علت بودنم در این بیمارستان را به یاد بیاورم ولی فایده ای نداشت . درد سر و پایم به شدت اذیتم می کرد . باید یکبار دیگر پرستار را صدا می زدم تا چاره ای برای دردهایم بیندیشد . توانم را برای فریاد زدن که جمع کردم مجتبی از در وارد شد . وقتی مرا به هوش دید خیلی خوشحال شد و خدا را بارها شکر کرد . بعد از اینکه صورتم را بوسید . گفتم :
اول از همه بگو من اینجا چیکار می کنم ؟
سه شب پیش یادت هست ؟ می خواستیم جلوی نیروهای سپاه
ارومیه رو توارتفاعات دوپازای عراق مین گذاری کنیم .
بله .
شما با تویوتای سپاه رفتی و تعدای از بچه ها پشت
ماشین همراهت بودن . ما هم با ماشین یگان خودمون پشت سر شما حرکت کردیم .
بله .
منورهایی که عراق می زد هم یادتونه ؟ چند بار
راننده شما نگه داشت و شما از ماشین پیاده شدید که عراقی ها با وجود فاصله خیلی کم
ماشین رو نزنند .
بله .
اون شب پیچ آخر جاده رو می خواستیم رد بشیم که یه
خمپاره جلوی ماشین شما خورد و ماشین رو به دره پرت کرد . همون راننده ای که گفتی
تازه داماد شده و در سپاه پاسداران ارومیه خدمت می کرد همونجا شهید شد و شما هم به
این وضعیت در اومدید.
بقیه بچه ها چی ؟
اونا مورد خیلی مشکلی نداشتند چند تاشون سر پایی
مداوا شدند و آقای کبود وند بیمارستان سر
دشت موندند . ولی چون وضعیت سر شما، دکتر ها را نگران کرده بود شبانه به اینجا
فرستادن و الحمدولله حالا هم که خوبی .
من از اون لحظه هیچی یادم نمیاد . لطف کن پرستار رو
صدا کن تا این درد لعنتی رو کم کنه .بعد هم بگو زودتر منو از اینجا نجات بدن که
اصلا حوصله موندن رو ندارم .
خیالت راهت باشه من پیشت می مونم و تنهات نمی ذارم .
سرگرد نزاجا احمد یوسفی از گروه 411 مهندس دفاعی بروجرد .

محبت امیرالمؤمنین علیه السلام
به نام هستي بخش دانا
فکه کوتاه ترين فاصله رزمندگان تا کربلا
هفته دفاع مقدس به رزمندگان 8 سال دفاع جانانه مبارک باد
صبح زود از چنانه که عازم فکه بوديم با مجيد قرار گذاشتيم ، هر کداام از ما روي يک نوار ميدان مين کار کند . محلي که بايد مين برداري مي شد حد فاصل سنگرهاي خودي تا خط عراقيها بود . چون تا پاسگاه فکه فاصله زيادي بودو ما اگر رفت و آمدمان را به حداقل مي رسانديم عراقيها متوجه حضورمان نمي شدند . مجيد گفت ما بايد تا قبل از اينکه ظهر بشود و آفتاب عمودي بتابد کارمان را تمام کنيم .، در غير اين صورت با تابش نور دشمن تک تک ما را شکار مي کند .
با يک جيپ km آمبولانس از سنگرهاي خودي جداشديم و به منطقه مورد نظر رسيديم
4 نفر سرباز را کنار ماشين و روي جاده آسفالت گذاشتيم و من به همراه ستواندوم مجيد ناظري روي دو نوار جداگانه مين pomenz شروع به خنثي کردن مين ها کرديم .
قرارشد هيچکدام از ما به مين هايي که در اثر باران زنگ زده انددست نزنيم و آنها را در فرصتي مناسب تر سر جايشان تخريب کنيم .
با گذشت دو ساعت از شروع کار فاصله زيادي با سربازان و ماشين پيدا کرده بوديم .
گرماي زياد و انعکاس حرارت آفتاب روي رمل هاي فکه و عطش هر چند وقت يکبار، قمقمه آبم را خالي کرده بود .
مجيد سخت مشغول کار بود و فاصله اش با من زياد شده بود . تصميم گرفتم به طرف ماشينمان بروم و قمقمه ام را آب کنم . چند متر که از دستک مين دور شدم صداي انفجاري
را روي خطي که مجيد کار مي کرد شنيدم .
فکر کردم خمپاره شصت بود . دود و خاکها که کناره گرفت مجيد سر پا نبود ، با عجله خودم را به او رساندم . اوروي رملهاي داغ در محل گودي افتاده بود و ناله مي کرد ، هر دو دستش از بالاي آرنج قطع شده بود و از پيشانيش که جاي ترکش مين بود خون فواره مي زد.
سربازها که اين وضع را از دور مي ديدند برانکار را داخل ماشين گذاشتند و به طرف ما حرکت کردند . بعد از انفجار مين عراقيها هم شروع به شليک خمپاره کرده بودند و لحظه اي انفجارها قطع نمي شد .
ماشين که به طرف ما مي آمد روي مين ضد خودرو رفت و سربا زان با موج انفجار هر کدام به گوشه اي پرتاب شده بودند . بچه هاي خط مقدم که پشت سر ما بودند با دوربين اين صحنه ها را مي ديدند، آنها وقتي به کمک رسيدند مجيد تازه داماد ديگر رمقي براي ماندن نداشت .
با چفيه اي که همراهم بود نمي دانستم کدام قسمت بدنش را ببندم . چفيه را با فشار روي پيشانيش گذاشتم و او را دلداري دادم .
او هر لحظه و با صداي بريده آقايمان امام حسين و ابوالفضل(ع) را صدا مي زدو آب مي خواست . قمقمه اورا که بيرون آوردم خشک تراز قمقه من بود .
مجيد در آخرين لحظات با زحمت سرش را که بين دستان من قرار داشت رو به قبله چرخاند نگاهي به دور دست کرد لبانش تکاني خورد و .................
سرگرد نزاجا : احمد يوسفي از گروه ۴۱۱ مهندس رزمی ارتش جمهوری اسلامی ایران .بروجرد

با شروع جنگ تحمیلی در 31 شهریور ماه سال 1359شیرودی به منطقه كرمانشاه رفت و هنگامی كه شنید بنی صدر دستور داده پادگان تخلیه و انبار مهمات منهدم شود از دستور سرپیچی كرد و به دو خلبانی كه با او همفكر بودند گفت:
در طول 12 ساعت پرواز بی نهایت حساس و خطرناك، وی به عنوان تنها موشك انداز پیشاپیش دو خلبان دیگر به قلب دشمن یورش برد. شجاعت و ابتكار عمل وی نه تنها در سراسر كشور، بلكه در تمام خبرگزاریهای مهم جهان منعكس شد.
بنی صدر برای حفظ ظاهر دو هفته بعد به او ارتقاء درجه داد، اما خلبان شیرودی درجه تشویقی را نپذیرفت و تنها خواستهاش این بود كه كارشكنیهای بنی صدر و بیتفاوتی برخی از فرماندهان را به امام خمینی(ره) خبر دهد.
در همان ایام به دستور فرماندهی هوانیروز چند درجه تشویقی گرفت و از ستوانیار سوم خلبان به درجه سروانی ارتقاء یافت، اما طی نامهای به فرمانده هوانیروز كرمانشاه در 9 مهر 1359 چنین نوشت:

شهید علی اكبر قربان شیرودی تا زمان شهادت خود با انجام 30 هزار ساعت پرواز جنگی، ركورددار عملیاتهای هوایی در جهان بود.